گذری بر زندگی نامه زنده یاد ایلخانی محمدی گراوند

بزرگمردی از تبار حسن خان(حَسکَه محمدی گراوند) ایلخانی محمدی گراوند باوه اسد برنو وسط هوماری طریان سورای جدران(اسم پدر و یکی از فرزندانش اسد ،تفنگ برنو، اسم اسبش جدران که در نوع خود بی نظیر بود و همواری زمین های سرطرهان) سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز مُرده آن است که به نکوئی نامش نبرند

گذری بر زندگی نامه زنده یاد ایلخانی محمدی گراوند

بزرگمردی از تبار حسن خان(حَسکَه محمدی گراوند) ایلخانی محمدی گراوند باوه اسد برنو وسط هوماری طریان سورای جدران(اسم پدر و یکی از فرزندانش اسد ،تفنگ برنو، اسم اسبش جدران که در نوع خود بی نظیر بود و همواری زمین های سرطرهان) سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز مُرده آن است که به نکوئی نامش نبرند

مشخصات بلاگ
گذری بر زندگی نامه زنده یاد ایلخانی محمدی گراوند

فرض اله محمدی گراوند

آخرین نظرات

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ایلخانی محمدی گراوند» ثبت شده است

#نمونه_ایی_از_حمایت_های_زنده_یاد_ایلخانی_محمدی_گراوند_از_رعیت_و_عشایر

نقل از حسنعلی دارابی(گراوند)

در روزگاری که زنده یاد ایلخانی در "چَه کِرَمخان" از مناطق سرطرهان سکونت داشت یکی از رعیت های ایلخانی به اسم جَمه با دو نفر از مردم قبله(قولَه) قمار بازی میکند و دَه،پانزده رأس گوسفند که تمام داراییش میباشد را می بازد. دو نفرِ برنده قمار، گوسفندان جَمَه که قاطی گوسفندان ایلخانی هستند و پسر جَمه بنام یارولی همراهشان(شوون) است را از گوسفندان ایلخانی جدا میکنند و راهی روستای سرطرهان به سمت قِبله میشوند.در این حین یارولی بدو بدو و گریان به خانه ایلخانی میرود و ایلخانی از همسرش آغازیبا میپرسد که یارولی برای چه گریه میکند.آغازیبا هم به ایلخانی میگوید که جَمه با دو نفر از مردم قبله قمار بازی کرده و تمام گوسفندانش را باخته.ایلخانی به یارولی میگویید از کدام طرف گوسفندان را بردند که میگوید به سمت سرطرهان رفتند که از آنجا به قبله بروند.
ایلخانی بلافاصله به همسرش آغازیبا میگوید سریع آن برنو را برایم بیاور و به یارولی هم میگوید با من بیا به محض اینکه دستم بهشان رسید تو گله گوسفندان را برگردان و بدین صورت عجله و با سرعت دنبال آن دو نفر میرود و به محض روٌیت آنها چند گلوله به سمت شان شلیک میکند و میگوید اگر مرد هستید بایستید، شما چطور دلتان آمد گوسفندان این مرد فقیر را که تمام زندگیش است ببرید آن دو نفر هم در حال فرار فریاد میزند... ایلَه(ایلخانی) هر نَکوشمون اَوَه کاورِلَه بووران.یعنی(ایلخانی فقط ما را نزن،گوسفندها را ببر).....و بدین صورت گوسفندان مالباخته را به صاحبش بر میگرداند.....

نوشته شده توسط فرض اله محمدی گراوند
01/ مهرماه/ 1396


در ادامه حمایت های زنده یاد ایلخانی از عشایر شوهان،ساکن در منطقه بیجنوند....
  • فرض اله محمدی گراوند
اشاره ای دیگر به بخشش و از خودگذشتگی زنده یاد ایلخانی محمدی گراوند

به نقل از دختر ایشان خانم فردوس همسر زنده یاد عبدالله خان محمدی گراوند
۱۳۹۶/۰۶/۱۵

یک روز در فصل سرد زمستان که برف زیاد منطقه سرطرهان و "کوه گَوَر" را سفیدپوش کرده بود سیدی از منطقه "سرطرهان" گذر میکند و به محل سکونت ایلخانی که آن زمان در "دَرمَره" سکونت داشت عازم میشود که از دور متوجه آتشی که ایلخانی برپا کرده بود میشود و به قصد گرم شدن و درخواست کمک به آنجا میرود و ایلخانی هم با دیدن او از آن سید استقبال میکند و او را به نزدیک آتش فرا میخواند تا گرم شود.
سید بعد از ساعتی که خود را گرم میکند آماده رفتن از آنجا به سمت "وزکور" و گذر از "کوه برفی و سفید پوش گَوَر" میکند که ایلخانی هر چقدر میخواهد مانع رفتن او شود که فعلا نرود و آنجا بماند سید قبول نمیکند و میگوید باید بروم کار دارم.
به هر حال سید قبول نمیکند و آماده رفتن میشود که ایلخانی مقداری آذوقه به او میدهد و پالتو قیمتی خود را که بر دوش انداخته بود را نیز به او میبخشد که در این لحظه با مخالفت همسرش مواجه میشود که پالتو را دیگر چرا می بخشی پس خودت چه میپوشی در این سرمای زمستان!؟
لازم به ذکر است که مخالفت همسر وی در قبال بخشش پالتو به این خاطر بود زیرا در آن زمان وسیله نقلیه به آنصورت وجود نداشت و برای سفارش پوشاک از جمله پالتو در آن فصل سرد میبایست سوار بر اسب سفر کرد و آن هم با رفتن به کرمانشاه که کلی طول میکشید.

ایلخانی هم با حالت نگرانی در جواب همسر خود میگوید خدای ما هم بزرگه چه بکنم نگران این بنده خدا هستم، من اینجا پیش این آتش هستم هر موقع احساس سرد شدن بکنم، پتویی را بر دوش خودم میندازم و گرم میشوم ولی این بنده خدا با این لباس توی این سرما و برف و بوران با گذر از این کوه پوشیده از برف در مسیر رفتن به "وزکور" از سرما یخ میزند و احتمال اینکه بمیرد هم هست.
با این دلیل او همسرش را متوجه گذشت خود میکند و پالتو خود را نیز به آن سید میبخشد و او را با احترام بدرقه میکند.

روحش شاد و یادش گرامی🌷

ادامه دارد با ما همراه باشید در 👇
🌐کانال بزرگان و نوادگان دیار طرهان و زاگرس

خاطرات نیک بزرگان،عکس و شجره نامه خاندان خود را در صورت تمایل به آیدی زیر ارسال نمائید،متشکر👇
🆔
@bozorgantarhan

👇❤️
@Mohamadi9555

نمونه ای دیگر از بخشش زنده یاد ایلخانی محمدی گراوند.

نقل شده توسط خانم فردوس از دختران آن مرحوم و همچنین به نقل از عارف محمدی نوه ایلخانی که از پدرش مرحوم باقر در زمان حیاتش از بخشش پدر برای او تعریف کرده بود.
نوشته شده در تاریخ 1396/06/17 
توسط فرض اله محمدی گراوند 

یک روز یک مرد غریبه که به گمان از مردم طبس است و به گفته خود تمام زندگی و خانواده خود را در زلزله از دست داده بود و به قصد کمک خواستن به سرطرهان هم آمده بود به نزد ایلخانی میرود و داستان زندگی خود را تعریف میکند و طلب کمک از ایلخانی میکند که ایلخانی در آن لحظه میگوید در حال حاضر پول نیست گوسفندان زیادی هست که در این موقع به کارت نمی آید،فرشی در خانه دارم که خیلی زیبا و قابل است و هنوز هم استفاده نشده و نو است،من هم آن فرش را به شما هدیه میدهم و به عیال میگوید فرش را بیاورید و به او بدهید که همسر و بچه ها هم بقدری از آن فرش خوششان آمده که آن را پهن نکردند و گذاشتن برای روزی خاص و میگویند حالا چرا فرش نو را میخواهی به او بدهی یک فرش کارکرده به او بده که ایلخانی میگوید اگر فرش کارکرده ایی به او بدهم اولا خداپسندانه نیست دوما برای من نیز عیب است ،چراکه این شخص تمام این منطقه را میگردد و ممکن است کسی از او بپرسد این فرش را چه کسی به شما داده و آن وقت آبروی من در خطر می افتد پس بنابراین آن فرش نو را بیاورید و به او بدهید که ثوابش نیز بیشتر است،که همینطور هم میشود و عیال فرش نو را به آن شخص میدهند و از آنجا میرود و زمانی که از آنجا دور میشود خان هم بهمراه تفنگچی هایش در کوه با دوربین شکاری در حال دیدبانی است که او را میبیند و به تفنگچی هایش میگوید این مرد به احتمال زیاد غریبه است و فرشی با خود همراه دارد و احتمالا از نزد ایلخانی آمده و او این فرش را به وی داده است او را بگیرید و بیاوریدش،تفنگچی های خان او را گرفته و نزد خان میاورند که خان از او می پرسد از کجا می آیی و این فرش را چه کسی به شما داده مرد غریبه هم در جواب میگوید به نزد شخصی بنام ایلخانی رفتم و از او طلب کمک کردم و او نیز این فرش را به من داد.
خان به تفنگچی هایش میگوید عرض کردم از نزد ایلخانی می آید،بگذارید برود.....

  • فرض اله محمدی گراوند

خانِ محمدی

"عفو ملوکانه" در دهه 40 ه.ش و پایان دادن به 15 سال ماندن در کوه بواسطه زنده یاد محمدحسین خان غضنفری امرائی و دو تن از شخصیت های لایق و بزرگ طرهان زنده یاد حیاتقلی خان خسروی گراوند  و زنده یاد عظیم خان محمدی گراوند


قبل از اینکه خان محمدی بواسطه محمدحسین خان از حکومت پهلوی تأمین(عفو) بگیرد

دو سه بار به بهانه تأمین میخواهند او را دستگیر کنند که متوجه فریب ماموران حکومتی میشود و از کوه پائین نمی آید و کار به درگیری میکشد.

و یکبار هم در کوه گَور چادری برپا میکند به نشانه اینکه این مال و زندگی منه و متواری نیستم.

 تا اینکه این بار هم یکی از ماموران حکومتی بنام سرهنگ طلویی به دروغ و بهانه اینکه تأمین نامه ات را آورده ایم خودت را تسلیم کن برای دستگیری خان به سراغش می رود که خان باز هم متوجه دروغ و فریب سرهنگ طلویی میشود و پس از درگیری بار دیگر به کوه می زند(مِه اِ کوه)


و این در حالی بود که یکبار دیگر استوار قپان وری از نیروهای سرهنگ طلویی در بیجنوند در جستجوی خانه به خانه در تعقیب خان توسط عظیم خان دارابی و کاظم خان دارابی کتک میخورد و بهش میگن خان، خانه ما هست اگر جرات داری بیا دستگیرش کن.


بار آخر ماموران زیادی از خرم آباد برای دستگیری خان راهی کوهدشت می شوند و قبل از اینکه به سرطرهان بیایند نزد محمدحسین خان غضنفری می روند و طی مشورتی محمدحسین خان غضنفری با مامور مسٶل تسلیم کردن خان قول تأمین(عفو) خان را گرفته و به ماموراها میگوید شما دیگر کاری نداشته باشید تا من بروم و خان را از کوه پائین بیاورم.

خلاصه محمدحسین خان همراه ماموری که مسٶل تسلیم کردن خان است راهی سرطرهان شده و به خانه ایلخانی عموی خان رفته و با ایلخانی صحبت می کند و میگوید بنظر شما خان به من اعتماد میکند ایلخانی هم در جواب می گوید: خیلی و خیالت راحت، شما جان هم بخواهی نَه نمی گوید.

یکی را میفرستند که به خان پیغام بدهد که این بار محمدحسین خان قول داده که تأمینت را گرفته خیالت راحت درگیر نشو.

خان هم قبول کرده و در کوه "خِه ر" قرار ملاقات میگذارد ولی باز هم محض احتیاط تفنگچی هایش در محل قرار کمین میکنند، زمانی محمدحسین خان و ماموری که مسٶل تسلیم کردن او است به محل قرار می رسند کاملا در کمین و تیر رٲس او قرار دارند.

خان به محض دیدن محمدحسین خان به خدمتش رفته و محمدحسین خان میگوید حاضری خودت را تسلیم کنی؟

خان هم میگوید بله هرکجا که جنابعالی امر بفرمائید حاضرم، نمیزارم دست خالی برگردی حتی اگر بدونم پنجاه بار اعدام میشوم، محمدحسین خان به او میگوید حالا تنها آمده بودی!؟خان هم میگوید نه ولی قبل از رفتن صبر کن تا با تفنگچی هایم خداحافظی کنم با یک علامت به تفنگچی های همراهش اشاره میکند و از کمینی که کرده بودن بیرون می آیند و بعد از خداحافظی به اتفاق محمدحسین خان راهی منزل میشوند،محمدحسین خان، خان را به ایلخانی می سپارد و خودش هم به خانه یدالله خان میرود که فردا صبح به اتفاق هم بروند و خان خودش را معرفی کند و او نیز تأمین ش را بگیرد.

صبح محسی خان، خان را از سرطرهان و از سمت کرمانشاه و بعد به خرم آباد می برد و عفو ملوکانه را برایش گرفته و او را به کوهدشت می آورد که آن روز مردم زیادی هم برای دیدار خان در شهر جمع شده بودند و خان را تا خانه برادرش عبدالله خان همراهی می کنند که عبدالله خان میگوید قدردانی از این جمعیت بکنید تا به خانه هایشان بروند و خان هم با تشکر و قدردانی جمعیت را بدرقه میکند.....


 نریمان خان محمدی گراوند (معروف به خان) فرزند نعمت الله خان نوه نریمان خان از نوادگان حسن‌خان (حَسکَه، بزرگ خاندان محمدی گراوند) برادرزاده ایلخانیست، شایان ذکراست مادر ایلخانی (نورالعین) خواهر پدری محمدرضاخان دارابی(سرتیپ) می باشد.


تولد(خان)احتمالا 1313ه.ش و وفاتش 1351 بوده که در سن 38 یا 40 سالگی درگذشته و در قبرستان وادی‌السلام قم به خاک سپرده شده است.

روح همه درگذشتگان شاد🌷


نوشته شده در ۱۶ مرداد ۹۶ و درج در کانال تلگرامی بزرگان و نوادگان دیار طرهان و زاگرس 

افراد نامبرده در متن

عفو ملوکانه

  • فرض اله محمدی گراوند
#بخشی_دیگر_از "اعتقادات و خصوصیات شخصی و اخلاقی" #زنده_یاد_ایلخانی_محمدی_گراوند

1#در وصف اعتقاد او که همیشه تکه کلامش بود و فرمایش میکرد👇
#خودا_مَرَسِنِه(خدا میرسونه) یا، #مولا_مَرَسِنَه(مولا میرسونه) و در تمام روزگار و عمر باعزت خویش ورد زبانش بود، میتوان به چند مورد اشاره نمود.

2#_در وصف سفره_داری_و_بخشنده گی👇

استفاده بدون درنگ و بخشش از داشته های آن روز خود، بدور از ترس از نبود نیازهایش در فردای آنروز با وجود نبود امکانات کافی از قبیل نبودن مغازه و تلفن در آن زمان جهت سفارش نیازهایش.

وی بر این عقیده بود هر زمانی سفره غذا پهن میشد همیشه دست بسوی پرودگارش دراز می نمود و به خدای خود میگفت: یا خدا مهمان از در برسد این غذا رو باهم میل کنیم.... و هرچه داشت همان روز درصورت لازم استفاده میکرد و اگر لازم بود می بخشید و میگفت "تا صو خودا بزرگَه" یعنی تا فردا خدا بزرگه و به قدری ایمان به خدا و مولا متقیان داشت که در آن زمان که همانطور که قبلا اشاره کردم که نه مغازه و نه تلفنی وجود داشت اگر چیزی میطلبید که در آن روز نبود حتما میخواست، و به خدمه دستور می داد تدارک ببینند و این در حالی بود که بیشتر مواقع از سوی خدمه مورد اعتراض قرار میگرفت که خدمتکار ناچاراً موظف بود بدستور او اطاعت امر کند با وجود نبود مایحتاج لازم.
و ایلخانی در جواب خدمتکار به اعتراضی که از روی ناچاری و ترس از نبود متاع مورد نیاز به وی می نمود،فرمایش میکرد:

"تو شروع کَه مٌولا مَرَسِنِه یعنی تو شروع کن مولا میرسونه"

فرض مثال یک روز به یکی از خدمتکارانش که گودرز نام داشت سفارش درست کردن چای میدهد که گودرز با حالت اعتراض میگوید: "ایلَه(ایلخانی) خودا خِیرِت بِه، چای هاکو مگر دوَکَه استفادَت نکرد نصفتیش بخشی فکر ایمروتیشَه مَکِرد!!! حالا هم نه قند هست و نه چای آبجوش بدون چای و قند مگه میشه!؟

نکته:این موضوع در حالی بود که در آواخر دولت قاجار فتوای شگفت انگیز حرام و غیر شرعی و قاچاق بودن قند صادر شده بود و فروش و استفاده از قند کله جرم محسوب می شد و به سختی در دسترس بود"

ایلخانی هم در پاسخ،فرمایش میکند "تو چَه مَزانی" یعنی تو چه میدونی،کاری که بهت میگم انجام بده.
و به او امر میکنه "تو اَفتاوَه بِنِه گوعَر خودا بُزُرگَه، مولا مرسینیه" یعنی تو آفتابه رو بذار رو آتیش مولا میرسونه.

البته ناگفته نماند محض اطلاع نسلهای جدید در آن زمان برای آبجوش درست کردن از آفتافه مسی استفاده میکردند.

گودرز هم که دیگر جراًت اعتراض نداشت و از اخلاق ایلخانی باخبر بود که حرف،حرف خودشه، با ناامیدی به دستورش عمل میکنه و آفتافه مسی را روی آتیش میزاره،به محض جوش آمدن آب،از جانب خدا و اعتقاد بیش از حد او (ایلخانی) به خدا و مولایش، صدای "چَرچی" یا همان دوره گرد از آنطرف رودخانه سیمره که مرز بین سرطرهان و بیجنوند بود بلند میشه که صدا میزد ارباب، خدمتکارت را بفرست که بدستور والی ابوقداره برای شما هم آذوقه آورده ام.
در این لحظه ایلخانی به خدمتکارش گودرز فرمایش میکنه نگفتم مولا میرسونه، برو و زودی برگرد و بگو از جانب من سلام گرم مرا همراه با تشکر برسانه خدمت والی ابوقداره....
  • فرض اله محمدی گراوند
جنگ گلیران و علت شکست سپاه طرهان
با مشورت انجام گرفته جعفر خان غضنفری،یوسف خان امیربهادر،علی مرادخان عباسی گراوند مسئول جمع اوری پول از سپاه شش هزار نفره طرهان می شوند و جریمه 820 تومانی را جمع اوری کرده و به دولت پرداخت می کنند...
ارجانیوز – احسان احمدی کوشکی : جنگ گلیران و علت شکست سپاه طرهان
این جنگ در سال ۱۲۹۴ه.ش بین قشون طرهان و الشتر اتفاق افتاده است.
حاکم وقت طرهان(نظرعلی خان امیراشرف) پس از آنکه مالیات داودخان کلهر(حاکم ایل کلهر) به خزانه اش واریز شد تا تحویل حکومت دهد،به مهر علی خان حسنوند امیرمنظم (حاکم الشتر)از موضع قدرت اعلام میکند علاوه بر پرداخت مالیات،وجوهی بعنوان باج جهت خراج اطرافیانم باید پرداخت کنید.
مهرعلی خان که در دل از صحبتهای نظرعلی خان ناراحت می شود با خود نقشه هایی را در سر می پروراند که باید به این اشرافیت نظرعلی خان بر الشتر پایان دهم لذا نظرعلی خان را با وعده های دروغین راهی طرهان میکند.
حاکم الشتر پس از حرکت نظرعلی خان، سریعا دست به کار می شود و رایزنی هایی با بزرگان طوایف الشتر،سران کلهر،حاکم هرسین(اعظم السلطنه) و در نوراباد با ابراهیم خان رشیدی(بزرگ طایفه نورعلی در دلفان)انجام میدهد و از انها می خواهد وی را یاری نمایند که در برابر نظرعلی خان بایستد و با تذکر این مطلب که امروز نوبت من است، فردا نوبت شماست و توضیح می دهد که اگر نتوانند پاسخی قاطع به زورگویی های نظرعلی خان دهند باید منتظر زورگویی های بیشتر او باشند و آنها نیز قول مساعد می دهند که مهرعلی خان را کمک نمایند.
بعد از مدتی نظرعلی خان متوجه نافرمانی مهرعلی خان امیرمنظم می شود و با رایزنی با سران طوایف طرهان اماده حمله به الشتر و ساقط کردن مهرعلی خان امیرمنظم می شود.علی محمدخان امیراعظم فرزند ارشد نظرعلی خان و یوسف خان امیربهادر(بزرگ طایفه نورعلی طرهان)از افراد جسور برای حمله بودند،ملک احمدخان احمدی کوشکی و سام خان محمدی گراوند از افرادی محسوب می شدند که معتقد بودند اختلافات درونی در طرهان وجود دارد و یکپارچه سازی سپاه طرهان کاری مشکل است،ایلخانی محمدی گراوند که سخنانش همیشه دستی در غیب داشت به نظرعلی خان می گوید که ما در این جنگ شکست می خوریم و تو در این جنگ دستگیر می شوی که باعث شوخی هایی از سوی نظرعلی خان نسبت به وی می شود.پس از دیدار نظرعلی خان با خوانین و کدخدایان برجسته در طرهان و رومشکان،بالاخره سپاه یکی دو هزار نفره طرهان به فرماندهی نظرعلی خان از راه دلفان به سمت الشتر حرکت کرده و در نزدیکی الشتر اتراق میکنند.یوسف خان امیربهادر به نمایندگی از نظرعلی خان و برادر امیرمنظم به نمایندگی از امیرمنظم در منزل بزرگ طایفه یوسفوند جهت صلح به تفاهم نمی رسند و در روز دوم باز هم با پا درمیانی بزرگان،اینبار نظرعلی خان اماده صلح نمی شود.در روز سوم سپاه طرهان به چند قسمت تقسیم می شود از جمله نظرعلی خان فرماندهی بخشی از سپاه را بر عهده می گیرد و بخشی از سپاه را به فرماندهی پسرش امیراعظم می سپارد و یوسف خان امیربهادر به همراه چهارصد سوار زبده طایفه نورعلی نقش پشتیبانی سپاه را بر عهده می گیرند.نظر علی خان به امیراعظم و سایر بزرگان طرهان می گوید که اگر تپه معروف به چهار کلاوی گلیران را که مشرف بر الشتر است فتح نماییم قطعا پیروز میدان می شویم لذا امیراعظم با رشادت تمام به همراه قشون مربوطه با حمله به تپه گلیران و پس از ساعتها درگیری با قوای الشتری توانستند تپه مذکور را در کنترل خود دراورند.چون هوا تاریک می شود امیراعظم به الهیارخان عباسی و نصرت اله خان امیرارفع غضنفری(برادر کوچکتر امیراعظم) و صد تفنگچی خبره مسئولیت حفظ و نگهبانی تپه را می دهد و به انها میگوید که امشب کنترل اوضاع با شماست تا سپاه استراحت نماید که فردا صبح ادامه کار را از تپه شروع نماییم.چون نیمه شب فرا می رسد و سپاه طرهان در خواب و استراحت به سر می برند الهیارخان عباسی گراوند به تحریک امان اله خان غضنفری با وسوسه کردن نصرت اله خان غضنفری و با صحبتهایی با این لحن که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد و بیا برویم تا استراحتی کنیم به تقاص از خون نامدارخان امرایی(دایی الهیارخان) و محکه گراوند که در گذشته توسط نظرعلی خان کشته شده بودند تپه را خالی از نگهبان می کند.
با خالی شدن تپه از نگهبان در نیمه شب،دیده بانان الشتری به حاکم الشتر اطلاع می دهند که تپه گلیران به طور عجیبی از نگهبان خالی شده است و مهرعلی خان امیرمنظم سریعا فرمان حمله و باز پس گیری تپه را به قشون خود می دهد و انها سریعا تپه گلیران را مجددا با سهل انگاری و یا شاید خیانت خود سپاهیان طرهان در کنترل می گیرند.
تیم مشاور حاکم الشتر در آن وقت از شب به حاکم می گویند که رودخانه کناردستی تپه را به سمت زمین های پایین دستی تپه هدایت کنیم تا زمین های اطراف تپه باتلاقی شود و طرهانیان نتوانند از آن عبور کنند و با این کار انها بار دیگر قادر نخواهند بود تپه را فتح کنند لذا مهرعلی خان موافقت می کند و به دستور وی این کار صورت می گیرد.در نیمه شب و با اینکه نظرعلی خان و سپاه طرهان از اینکه چه اتفاقات بدی در حال انجام است رودخانه به سمت زمین های اطراف گسیل داده میشود و باتلاق مد نظر شکل می گیرد.
با طلوع افتاب نصرت اله خان امیرارفع (پسر دوم نظرعلی خان)که از خواب بیدار شده است متوجه میشود که تپه گلیران در احاطه نیروهای الشتری است و زمین های اطراف تپه نیز به جهنمی از باتلاق تبدیل شده است با این وصف خبر را به نظرعلی خان می رسانند و ایشان با عصبانیت از سهل انگاری و خیانت انجام گرفته توسط نیروهای خودی به همه سپاه توصیه می کند با توجه به شرایط پیش امده جنگ چریکی و نامنظم را شروع کنید و به امیراعظم نیز دستور میدهد با تشکیلات روز قبلش هر طور کرده است تپه را مجددا فتح نماید.
امیراعظم با خوانین همراه از جمله ملک احمدخان کوشکی،
آقارضاخان ازادبخت،سام خان گراوند،
ایمان خان کونانی،ایلخانی گراوند،
الهیارخان عباسی به همراه نمه و قهره گراوند و علی مرادخان عباسی گراوند و کدخدایان برجسته ای از رومشکان از جمله نصیر امرایی فرزند سلیمان بگ،
امیدعلی امرایی،موسی خان بازوند فرزند نصیر،بهرام گراوند،مهراب امرایی،محمد حسن خدادادی و محمد زکی بازوند(که بعدها مسئول حفاظت ریل اندیمشک-دورود به حکم شخص رضاخان شد) به همراه چند صد نفر دیگر با ورود به باتلاق و به سختی با تلفات سنگین جانی توانستند خود را به نزدیکی تپه برسانند،انها توانسته بودند تا مرحله سینه به سینه با قشون الشتر بروند تا اینکه امیراعظم از ناحیه پا تیر خورد و به شدت زخمی شد و بر زمین افتاد.در این هنگام درویش کونانی که در کنار امیراعظم در حال عقب نشینی است به درخواست امیراعظم که از وی درخواست کمک می کند پاسخ نمی دهد که امیراعظم با شلیک گلوله به پای او می گوید حالا یا با هم کشته می شویم یا با هم به عقب بر می گردیم.
متاسفانه یوسف خان امیربهادر که قرار بود پشتیبانی کند با دیدن اوضاع وخیم جنگ و تلفات جانی سنگین وارد کارزار نشد و با سوارهای مربوطه فقط از دور نظاره گر اوضاع بودند.ایمان خان منصوری کونانی در مکانی دیگر از ناحیه سر زخمی شد و توسط اطرافیانش از معرکه نجات یافت.نظرعلی خان چون اوضاع را وخیم دید با سواران مربوطه از جمله صفقلی رومیانی جوان که بهترین تفنگچی نظرعلی خان بود و همچنین گل میرزا بازوند و کرمعلی امرایی وارد میدان باتلاقی نبرد شد.
کرمعلی امرایی در حال جنگ تن به تن بود که نظرعلی خان به صفقلی میگوید طرف مقابل کرمعلی را با تیر بزند که چنین نیز می شود.در ادامه اسب نظرعلی خان هدف قرار می گیرد و کشته می شود.امیراعظم که زخمی در نیمه تپه گلیران بر زمین افتاده است با صدای بلند فریاد می زند که پدر بی فایده است،فرمان عقب نشینی را صادر کنید.نظرعلی خان نیز به همراه صفقلی میدان را ترک می کند و راهی دشت های الشتر می شوند و سایر سران سپاه طرهان با سواران مربوطه متراکم شده و هر کس به فکر راه چاره ای برای حفظ جان خود میفتد.نظرعلی خان به همراه صفقلی رومیانی که به دل بیابان زده بود در طول مسیر توسط چوپانی شناسایی شده و چوپان او را محکم به اغوش می کشد و به سایرین با فریاد اطلاع می دهد که بیایید نظرعلی خان را گرفتم.نظرعلی خان به صفقلی میگوید با تیر چوپان را بزند،صفقلی در جواب میگوید امیر او را بزنم ممکن است گلوله به تو نیز اصابت کند نظرعلی خان میگوید مردن من بهتر از این است اسیر شوم و در این حین صفقلی که تیراندازی قهار است چوپان را میزند و به همراه نظرعلی خان به سمت روستاهای اطراف فرار میکنند و سایرین آنها را تعقیب میکنند.انها به یک روستا می رسند و به منزل طهماس خان میربگ میروند که طاووس زن طهماس خان از طایفه عجوزان امرایی محسوب شده است که طاووس با دیدن نظرعلی خان او را به منزل راه میدهد و خودش در ورودی منزل نگهبانی می دهد.در ادامه همان اطرافیان چوپان که اکنون تعقیب کننده محسوب می شوند به حاکم الشتر خبر میدهند که نظرعلی خان در منزل طهماس خان میربگ است و حاکم الشتر به همراه سپاه تحت امرش به روستا می ایند و نظرعلی خان را محاصره میکنند.حاکم الشتر صدا می زند نظرعلی خان ای شکار پیر حالت چه طور است؟که نظرعلی خان پاسخ می دهد تو عددی نیستی و اگر من هم نباشم پسرانم پدرت را در می آورند(جمله دقیق).
هر چه تلاش می شود که نظرعلی خان تسلیم شود فایده ای ندارد و نظرعلی خان به صفقلی می گوید تا زمانی که کشته می شویم با اینها درگیر می شویم که حاکم الشتر به صفقلی می گوید نظرعلی خان را مهار کن و خودت و او را به کشتن ندهید زیرا قول می دهم شماها را نکشم و تحویل دولت دهم و صفقلی که هیکل قوی دارد نظرعلی خان را محکم در اغوش می گیرد و به تشرهای نظرعلی خان نسبت به خودش توجه نمی کند و صفقلی او را آرام می کند تا اقدام به جنگ نکند و تسلیم شود که نظرعلی خان با سه شرط اماده تسلیم می شود که ۱-پنج تن از افرادی که مورد قبول طاووس خانم باشد بیایند و به کلام الله سوگند یاد کنند که شروط را رعایت می کنند۲-وی را دست نبندند۳-از راه خرم اباد او را تحویل تهران ندهند زیرا عار داشت از جلوی ایل بیرانوند رد شود.
که با اجرای این شروط،نظرعلی خان تسلیم می شود و به زندان هرسین منتقل تا او را تحویل تهران دهند.
بعد از چند روز همان کسانی که در روز جنگ یا کم کاری کردند و یا خیانت و سهل انگاری کردند به همراه سایر خوانین طرهان که وفادار در میدان نبرد ایستادند با جمع کردن شش هزار نفر از طرهان به ماهیدشت کرمانشاه حرکت کردند تا به زندان هرسین حمله نمایند و نظرعلی خان را نجات دهند.با سماجت های یوسف خان امیربهادر و توصیه امیراعظم که تحت معالجه بود فرماندهی سپاه شش هزار نفره طرهان به یوسف خان امیربهادر سپرده شد.
با خبر دار شدن امیر کل کرمانشاه از حضور و عزم سپاه شش هزار نفره طرهان در ماهیدشت و از ترس ایجاد ناامنی در کرمانشاه و هرسین با رایزنی با مقامات مافوق در تهران، دستور ازاد شدن نظرعلی خان را با جریمه کردن ۸۲۰ تومانی می دهد(خون بهای هر انسان در آن سال ۲۰ تومان بوده است).
با مشورت انجام گرفته جعفر خان غضنفری،یوسف خان امیربهادر،علی مرادخان عباسی گراوند مسئول جمع اوری پول از سپاه شش هزار نفره طرهان می شوند و جریمه ۸۲۰ تومانی را جمع اوری کرده و به دولت پرداخت می کنند و نظرعلی خان را با جشن و پایکوبی و نواختن ساز و دهل و شلیک تیرهای ممتد هوایی از زندان آزاد کرده و به طرهان باز می گردانند.
سپاه طرهان در روز سوم واقعه به دلایلی از جمله سهل انگاری و خیانت نگهبانان خودی و کم کاری عده ای از سپاه طرهان از حمله به الشتر در جنگ گلیران شکست می خورد.
احسان احمدی کوشکی
  • فرض اله محمدی گراوند

یکی از بزرگترین خدمت های مرحوم ایلخانی محمدی گراوند در حق خاندان محمدی گراوند و مردم سرطرهان،قبله و زوله" در سال 1312 ه.ش
از بزرگترین و باارزشترین کارهایی که مرحوم ایلخانی در حق مردم سرطرهان از جمله مالکین و خوانین آن زمان(پهلوی)و در زمان حاکمیت مرحوم امان الله خان غضنفری حاکم نیمی از لرستان انجام داد،سختگیری و کوتاه نیامدن وی در مقابل حاکم امان الله خان غضنفری برای ثبت اراضی سرطرهان بنام خاندان محمدی گراوند بود،چرا که امان الله خان بدلیل اینکه حاکم نیمی از لرستان بود و قدرت داشت، خیالاتی در ذهن داشت و در صدد بود اراضی سرطرهان را برای کسانی ثبت کند که با او متحد و هم عقیده هستند و از وی اطاعت میکنند در نتیجه در جهت ثبت اراضی سرطرهان برای خاندان محمدی گراوند همیشه مخالفت می کرد.
اینجا بود ایلخانی این مرد باشهامت و نترس ایل بزرگ گراوند که به هیچ عنوان زیربار حرف زور نمی رفت سینه سپهر کرد و به بزرگان سرطرهان اعلام نمود که به نزد امان الله خان می رود و او را که حاکمی در رٲس قدرت هست قانع به ثبت اراضی سرطرهان بنام محمدی گراوند خواهد کرد،عده ای از مردم سرطرهان از این تصمیم ایلخانی بیم این را داشتند که مبادا امان الله خان حاکم وقت که قدرت کافی در آن زمان را دارد به مخالفت برخاسته و علاوه بر ثبت نکردن اراضی احتمال اینکه دست به اعدام و کشتار بزرگان سرطرهان را هم بدهد سعی در منصرف کردن ایلخانی از رفتن به نزد حاکم امان الله خان غصنفری را داشتند ولی ایلخانی چون صلاحیت این کار را در وجود خود میدید بدون هیچ واهمه ی نزد امان الله خان رفت و بعد از رد و بدل شدن الفاظی بین طرفین، در نهایت ایلخانی به امان الله خان غضنفری میگوید علاوه بر اینکه اراضی را باید بنام محمدی گراوند ثبت کنی، اژ یِه عُو بعدیش کُر مِی اَران بایَه دی نامِت هیزَه مَم نامَ مَنِمی اَر امان الله (یعنی از این به بعد هم اگر خدا پسری به من بدهد اسمش رو امان الله می گذارم) و بدین گونه از محل کار حاکم امان الله خان غضنفری خارج میشود.
ناگفته نماند بعد از خروج ایلخانی محمدی گراوند از ساختمان اداری که امان الله خان غضنفری در آن حضور داشت ،عده ای از بزرگان سرطرهان که تا خرم آباد ایلخانی را همراهی کرده بودند و در مسافرخانه ای بسر میبردند و منتظر بودند که بین ایلخانی و امان الله خان چه میگذرد،یکی را فرستاده تا به محل ساختمان اداری برود و خبری بیاورد،که در این هنگام امان الله خان که از پنجره اتاق کار خود بیرون را نظاره میکرد متوجه او که وی را نیز می شناخت میشود و به یکی از ماموران دستور میدهد که او را نزدش بیاورند،ماموران به دستور او فرد موردنظر را که اطراف ساختمان در حال قدم زدن بود را به نزد حاکم امان الله خان راهنمایی کرده و مورد بازجویی قرار میگیرد که در جواب میگوید آمده ام ببینم که بین شما و ایلخانی چه میگذرد،حاکم امان الله خان غضنفری نیز در جواب میگوید،مگر اِیلَه چه اِی مِنَه مِه تی یه اَرا هانَه مِه کردی؟(یعنی چه کاری بود که ایلخانی با من کرد.)آن شخص هم که محمودخان محمدی بود در جواب فرمایش میکند ولا چَه عرض بِکَم !،(یعنی چه عرض بکنم).خلاصه امان الله خان هم به محمودخان فرمایش میکند برو به آقایان محمدی بگو فردا بیایند تا زمین ها را برایشان ثبت کنم.محمودخان هم پس از خداحافظی از حضور امان الله خان ،نزد مابقی آقایان محمدی آمده و خبر میدهد که بچیم ایلَه کار وِژ کِردی یعنی( برویم ایلخانی کار خودش را کرد)...
و بدین صورت اراضی سرطرهان بنام محمدی و گراوند ثبت گردید و طبق دفتر ثبت و اسناد طرهان اولین شخصی که در سرطرهان زمین ثبت کرد ایلخانی محمدی گراوند بود و روی حرفی که زده بود پایبند بود و اسم پسر تازه متولد شده اش را نیز امان الله گذاشت.

  • فرض اله محمدی گراوند

#زنده یاد ایلخانی محمدی گراوند یکی از پاکدامنترین و شجاعترین افراد بنام سرطرهان و طرهان بود،وی متولد 1270 ه.ش فرزند اسدخان نوه حسن خان(حَسکَه بزرگمرد خاندان محمدی گراوند)همسر وی آغازیبا دختر ملک احمدخان احمدی کوشکی(رئیس و بزرگ طایفه کوشکی) و مادرش نورالعین از نوادگان دارابخان از خوانین و بزرگان دارابی بیجنوند بود.

وی در زمان قاجاریه و پهلوی در بیشتر جنگهای چریکی بهمراه بزرگانی از دیار طرهان از جمله عموی بزرگوار ایشان سام خان(نایب الحکومه و رئیس نیمی از طایفه گراوند)،پدرخانم بزرگوارش ملک احمدخان احمدی کوشکی (بزرگ و رئیس طایفه کوشکی)،شهمراد خان گراوند(سالار جنگ)،غلامشاه خان سرتیپ نیا فرزند ارشد یوسف خان(امیربهادر)رئیس نیمی از طایفه نورعالی دلفان و طرهان، جعفر خان کونانی و....به دفاع علیه ظالمان و زورگویان مبارزه کرد،که به عنوان مثال در چند نمونه از مبارزاتی که شرکت داشتند میتوان به اینکه او در همان اوان جوانی در زمان حاکم بودن نظرعلی خان غضنفری ملقب به امیراشرف (حاکم طرهان و نیمی از لرستان) و همچنین بعد از نظرعلی خان و جانشینی فرزند ارشدش علی محمدخان غضنفری امرائی ملقب به امیراعظم(مخصوصا در قیام علی محمدخان علیه لشکر سرتیپ شاه بختی)و بعد ها در زمان محمدحسین خان غضنفری امرائی اشاره کرد.وی در سال 1348 ه.ش بعد از عمری باعزت به علت کهولت سن در گذشت و با توجه به اینکه در آن زمان رسم بود مردان بزرگ دودمان را در مکان های مقدس به خاک می سپردند ولی ایشان که قبلا همیشه به اقوام و اطرافیان خود تاکید میکرد که "خاک همه خاک اولیاست"(دریمنی پیش منی،پیش منی در یمنی...)به وصیت خود در سرطرهان به خاک سپرده شد. 


بر خود واجب می دانم از مادر ایشان بانو نورالعین(نور) که بانویی بسیار شایسته و بالیاقت بوده است یاد کنم، بانو نور از فرزندان دارابخان از بزرگان و خوانین دارابی بیجنوند(بیژنوند)بود ،که با توجه به اینکه همسر وی اسدخان یکی از فرزندان رشید و شایسته حسن خان بودند، بعد از مرگ اسدخان که در جوانی بعلت بیماری فوت میشود ،بخاطر لیاقت و ارزشی که بانو نور از خود بجای گذاشت، اقوام و مردم سرطرهان نیز به پاس احترامی که برای او قائل بودند به نوادگانش لقب نور یا به زبان لکی "هوز نور" لقب دادند.

(البته ناگفته نماند بعد از مرگ اسدخان چون در آن زمان رسم بود یکی از برادران شایسته اسدخان، نریمان خان که بعد از مرگ پدرش حسن خان جانشینی لایق نیز بود با توجه به اینکه همسر دیگری بنام بانو خانم بزرگ(مادر ایمانقلی خان،ماشالله خان و عبدالعلی خان) داشت ، بانو نور را نیز به همسری برگزید که نتیجه ازدواجشان دو فرزند دیگر بنام های نعمت الله خان و مهرعلی خان شد.


"بخشی از خصائص شخصی مرحوم ایلخانی محمدی گراوند به گفته بزرگان طرهان، وی با وجود داشتن یک پنجم اراضی سرطرهان (بخاطر تک فرزند بودنش) فردی بسیار ساده زیست به دور از تجملات ،بخشنده،سفره دار،شجاع و دلیر،تعصب فراوان به اقوام و مردم سرطرهان،حامی و دادرس مظلوم، دارای بینش و پیشگویی بی‌نظیر بودند که در آینده به نکاتی از خصائص اشاره شده وی خواهیم پرداخت."

"روح و یاد تمامی این عزیزان گرامی باد🌹🌷🌹🌷

  • فرض اله محمدی گراوند